تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱٦ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مهراوه ضیغمی

نقاشی که تو پست قبلی هست رو سایت شبکه پویا هم قابل دسترسیه اگه خواستید برید رای بدید

http://pooyatv.ir/naghashi/item/245598

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٤ | ٢:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مهراوه ضیغمی



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٩ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مهراوه ضیغمی

در حال مطالعه: لطفا مزاحم نشوید

یه کم دیگه مونده تموم شه

در حال مکالمه تلفنی رودروایسی

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۱٧ | ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهراوه ضیغمی

چند وقتیه مجله شهرزاد مسابقه ای را راه انداخته که توی اون عمو فروتن یه قصه رو میگه و ادامه اش رو می ذاره به عهده بچه ها که تکمیلش کنن و برای مجله بفرستن البته بعضی قصه هاش خیلی مناسب سن ما نیست چون پره از دیو و پری و غول و هیولا. که بابا و مامان اون قصه ها را برام نمی خونن. یه قصه تو شماره قبلش بود که همون داستان عمو نوروز و ننه سرما بود و اخرش رو من اینجوری تموم کردم و فرستادم برای مجله که تو شماره اردیبهشت امسالش چاپ شد.:

 

ننه سرما از خواب بیدار شد و رفت پیش خانم همسایه و پرسید کی اینجا بود

خانوم همسایه گفت عمو نوروز اومده بود و تو خواب بودی

ننه سرما ناراحت شد و گفت حالا چکار کنم

خانوم همسایه گفت باید صبر کنی تا دفعه بعد که عمو نوروز بیاد

ننه سرما هم گفت این دفعه شب زود می خوابم تا صبح خسته نباشم و خوابم نبره

قصه ما به سر رفت عمو نوروز اومد و در رفت

البته یه بار هم تو ابان 90 این مجله عکس منو تو جشنواره عکسخند چاپ کرد ولی نمی دونم چرا هنوز برنده هاشو معرفی نکرده



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢۸ | ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مهراوه ضیغمی

امروز که روز دختره به همه دخترای دنیا شادباش میگم

من یه کادو تو این روز گرفتم که خیلی خوشم اومده و همش باهاش بازی می کنم: گل رس

یه بسته بازی گل رس که همش تو خونه باهاش بازی می کنم البته تحت تدابیر امنیتی خاص

راستی یه اتفاق جدید من رفتم سینما خیلی خوب بود مخصوصا تلویزیونش که خیلی بزرگ بود کلاه قرمزیو دیدم با بچه ننه بزرگترها هم بودند خیلی خوشم اومد انقدر خندیدم که نگو ولی اخرا حوصلم سر رفته بود بابام میگه هنوز حوصله 90 دقیقه فیلم دیدن ندارم

قبل از رفتن هم البته توجیه شده بودم که نباید تو سینما بلند بلند حرف بزنم

شهربازی جدید قزوین (باراجین)

نقاشی با گواش

سینما



تاريخ : ۱۳٩۱/٤/٢٥ | ۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهراوه ضیغمی

بعد از عید تا 3 سالگی 3 تا سفر رفتم که دوتاش تو بهار بود و یکی هم تو روزای اول تابستون واسه همین اوردمش تو این ژست اردیبهشت ماه رفتیم ابیانه و کاشان و قمصر و نوش اباد البته به همراه حاج بابا و مادر جون و عمه خرداد ماه رفتیم غار کتله خور و زنجان و تیر ماه هم رفتیم مشهد که عکساشو براتون می ذارم ببینید

یکی از کوچه های ابیانه با عکاسی بابا

نمایی از غروب زیبای ابیانه که بابا از عکسش عکس گرفته

فین ( اصلا تبلیغ شیر نیست)

غار کتله خور

خسته شدم بس که کوزه آب بردم بالا (رختشویخانه زنجان)

سلطانیه

خواب شبانه در قطار مشهد

فرهنگسرای کودک مشهد

بابام می گفت بچه که بودیم می رفتیم تو کوچه از این بازیها (خاک بازی) بعد که میومدیم خونه دعوا می شدیم که چرا انقدر لباسمون خاکیه و این چه کاریه حالا خودمون بلیط می گیریم بچه مونو می بریم خاک بازی ببین علم چقدر پیشرفت کرده!!!!!!خندهخنده

پار

خداحافظ تا مطلب بعدی



تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۱ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مهراوه ضیغمی

چون برای یادداشت قبلی نظری نیومده بود چند وقتی نبودم چون یادتنون مونده که تو این وبگاه یه قانون داریم که تا برای یادداشت فبلی نظری نیاد یاد داشت جدیدی نوشته نمیشه اینم یه جور احترام به مخاطبه دیگه که یعنی اگه نمی خوننت نباید بنویسی

بعد از اومدن مامان من یه مریضی سخت گرفتم به قول بابا انفلونزای عربی یه سوغاتی غیر از سوغاتیهای خوب عربستان که کارم بالا گرفت و سرم هم وصل کردم که عکسشو میذارم ببینید به خاطر این مریضی برای اولین بار درد امژول و سرم رو حس کردم البته درد واکسن را قبلا چشیده بودم ولی امژول نزده بودم

سرم خونگی

 

شالی که خودم بستم

 

 

حالتی که خودم گرفتم و به مامان گفتم یه عکس اینجوری بنداز

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱۱ | ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهراوه ضیغمی

البته بر همگان واضح و مبرهن است که تعطیلات خودش می گذرد و به ما کار ندارد

من تعطیلات خود را صرف بابایم کردم اخر 20 روز مانده به عید مادرم به سفر کاری یکماهه ای رفت تا مکه  و بابا را به من سپرد و تمام هم و غم شده بود بابا هفته اول که من بودم و بابا و بالطبع فرصت هیچ کاری نداشتم همش به فکر اب و غذا و راحتی بابا بودم و اینکه جای خالی مامان را احساس نکند هفته دوم که عمه به کمکم امد کمی وضع بهتر شد و در کارها کمک من می کرد تمام عید را هم رفتیم قم انجا خیلی به من خوش گذشت چون بابا را به بقیه سپردم و به خودم رسیدم بیشتر وقتها با عموها و پسرعموها به پارک می رفتم و بازی می کردم چند بار هم رفتم باشگاه و جای شما خالی انقدر ورزش کردم که از نفس افتادم یکبار هم رفتیم موزه تاریخ طبیعی قم و کلی جک و جونور دیدم تازه برنامه فیتیله و کلاه قرمزی هم بود که کلی سرم را گرم می کرد یک اسکوتر هم خریده بودم که کلی کیف داشت.  اخر تعطیلات هم امدیم خانه تا مامان بیاید و بر ای من سوغاتی بیاورد

خسته از مهد کودک و بی رمق حتی برای دراوردن لباس

کتاب ناطق

داخل سبد توپ

موزه حیات وحش قم

خسته از راه طولانی بازگشت به خانه



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ | ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مهراوه ضیغمی

با تصمیم مامان برای ادامه کار من هم مجبور شدم که برم مهد کودکلبخند خوبه به شرطی که مامان صبح کار نباشه چون اونجوری باید صبح زود از خواب پاشمناراحت اما خود مهد خیلی دوست دارم موقع اومدن هم حتما باید مراسم بازی در حیاط را با تموم اسباب بازیها انجام بدم بعد بیام معمولا با بابا میرم و میام گاهی وقتا هم با مامان بعدا بیشتر از مهدم میگم

خدافظ

من رفتم



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ | ۸:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مهراوه ضیغمی

همونجوری که قول داده بودم در یک اقدام انقلابی و در یک برنامه زمانبندی یک هفته ای پوشک را کنار گذاشتم خیلی هم به موقع بود چرا که پمپرز که دوست خوب من تو این مدت بود دیگه کمیاب شده

بر قله ارامش