تاريخ : ۱۳٩٠/۸/٢۸ | ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مهراوه ضیغمی

رفته بودیم تهران برای دفاع بابا بالاخره بعد از 5/5 سال بابا از رساله اش دفاع کرد و دوره دکتراش تموم شد البته یه خورده از طولانی شدنش شاید به من مربوط باشه به قول بابام بعدا هم میشه دفاع کرد ولی مثلا 2 ماهگی مهراوه قابل تکرار نیست خلاصه بگذریم اون روز حاج بابا و مادرجون وعمع از قم اومده بودن و بابا عزیز و مامان جون از کرج من همه مراسمو رو صندلی نشسته بودم و بابا رو نگاه می کردم انقدر هم ساکت بودم که نگو حرفای بابا که تموم شد گفتم برم پیشش اما عمه و مامان گفتن بذار حرف این اقا تموم شه حرف اون خانوم تموم شه که من خوابم برد عکساشو می ذارم هر چند 1 ماهی دیر شده ولی به دیدنش می ارزه

این همون کلاهیه که سرم رفت

من و بابا به همراه پدربزرگ و مادربزرگهام

خونواده دکتر ارنست

همونا با عمه

دقت کردید من تو همه عکسا هستم