اولین روز زندگی (1)

سلام من اومدم

اول از همه هم یه وبلاگ راه انداختم تا بتونم با همه ارتباط برقرار کنم آخه تنهایی خیلی بده

از همین جا به همه اونایی که می تونن یا نمی تونن وبلاگم را بخونن سلام می کنم

 راستش خیلی خسته بودم واسه همین تا به این دنیا رسیدم خوابیدم

البته تو خواب صداهایی می شنیدم یکیش صدایی بود که همیشه باهام حرف می زد تو این دنیا بهش میگن مامان

یکی هم صدایی که همش دوست داشتم برام شعر بخونه مخصوصا اونایی که می گفت از شاهنامه است خوب معلومه که بابامو میگم

خلاصه همه درمورد من حرف می زدن

می گفتن:

- شبیه باباشه

- شبیه عمه اشه

- به مادرش رفته (منظور مادر بابامه)

بابام که می گفت کلا تیپش به عربیها (خانواده مادر) رفته

می خواستم داد بزنم نخیر من شبیه هیچکس نیستم من شبیه خودمم مهراوه ضیغمی ولی حالشو نداشتم واسه همین همچنان تا ظهر خواب بودم به خاطر همین هم هیچکس رنگ چشامو ندیده اینم مدرکش

/ 7 نظر / 3 بازدید
محسن

سلام [گل]قدم نورسیده مبارکه [گل] عکس بزرگتری در سایت بگذار عمو این خیلی کوچکه درست مشخص نیست ایمیلت را به من بده

محسن

سلام [گل]قدم نورسیده مبارکه [گل] عکس بزرگتری در سایت بگذار عمو این خیلی کوچکه درست مشخص نیست ایمیلت را به من بده

عمو کاظم

به شیاله ژمین خوش اومدی.

کیاراد شمس

سلااااااام چه خبر از اون ورها که بودی؟ خیلی خوش اومدی. اینجا بیشتر به آدم خوش میکذره. حالا صبر کن خودت میبینی... میبوسمت دوست جون 1 روزه من.[ماچ][گل][گل][گل][ماچ][ماچ]

کیاراد شمس

[ناراحت]عکست که باز نشد!!!![سوال]

محسن

ششام گوگولي خوش آمدي داريم مي آييم تا اونايي كه مي گفتن شبيهشي ببيني نخوابي ها ما داريم مياييم به بابا بگو صداتم بفرسته از طرف عمه و محسن ما كه داريم زودتر از همه مي آييم

محسن

سلام دختر عمو سعي كن هميشه بخندي چون راستش ما همگي وقتي عكس گريت را ديديم بلند بلند خنديديم[چشمک][چشمک]